خانه / جملات زیبا | جملات ناب | سخنان بزرگان | سخنان زیبا / جملات زیبای کتاب کیمیاگر | سخنان زیبای پائولو کوئیلو از کتاب کیمیاگر

جملات زیبای کتاب کیمیاگر | سخنان زیبای پائولو کوئیلو از کتاب کیمیاگر

در این مطلب به شرح بهترین جملات زیبای کتاب کیمیاگر و سخنان زیبای پائولو کوئیلو از کتاب کیمیاگر می پردازیم که بسیار آموزنده و پر از معنا و درس زندگی هستند

 

جملات زیبای کتاب کیمیاگر از پائولو کوئیلو

همه ی آدمها دنیا را همان جور که می خواهند ببینند، می بینند، نه آنجوری که هست.

به راستی زندگی برای کسی که افسانه شخصی اش را زندگی می کند. سخاوتمند است.

كشتی در ساحل بسیار امن تر است، اما برای این ساخته نشده است.

انسان باید از گذشته رها شود و از میان راههایی كه به او پیشنهاد می شود، بهترین را برگزیند .

از دست دادن بخشی از چیزی، بهتر است تا از دست دادن كل آن چیز.

بسیاری از اوقات ما خودمان استعدادهایمان را می كشیم، چرا كه نمی دانیم با آنها چه كنیم.

وقتی انسان دوست می دارد، می تواند جزیی از آفرینش باشد.

غرور می‌تواند برانگیزاننده ی خوبی باشد. پول نیز می‌تواند، ولی هرگز نباید آنها را هدف بدانیم.

تنها یك چیز هست كه برآورده شدن رویایی را ناممكن می سازد و آن، ترس از شكست است.

چشم ها قدرت روح را نشان می دهند.

مهم این نیست كه چقدر زندگی می كنیم مهم این است كه چگونه زندگی می كنیم.

جوانی كه فراموش می كند شاخه گلی به محبوبش بدهد، سرانجام وی را از دست خواهد داد.

حقیقت همواره همان جایی است كه ایمان هست.

فقط خودت می دانی كه چه چیزی برایت بهترین است.

لازم نیست آدم از كوهی بالا رود تا بفهمد بلند است.

 

 

مشاهدۀ کتاب کیمیاگر

 

 

 

همیشه به قلبت بگو كه ترس از رنج از خود رنج بدتر است. تاریكترین لحظه ی شب لحظه ی پیش از برآمدن آفتاب است.

در جوانی آنگاه كه رویاهایمان با تمام قدرت در ما شعله ورند، خیلی شجاعیم، اما هنوز راه مبارزه را نمی دانیم. وقتی پس از زحمات فراوان مبارزه را می آموزیم، دیگر شجاعت آن را نداریم.

اگر نسبت به دیگران صبور باشیم، پذیرش خطاهای خودمان ساده تر می شود.

برای آگاهی از استعدادها و محدودیت هایتان، هیچ كس مناسب تر از خودتان نیست.

به خاطر ترس از دست دادن، چه چیزهایی را از دست داده ایم.

 

مردم جوری حرف می زنند كه همه چیز را می دانند، اما اگر جسارت داشته باشی و سؤالی بپرسی آنها هیچ چیز نمی دانند.

قلب آدمها گاهی شكوه می كند، چرا كه آدمها می ترسند بزرگترین رؤیاهایشان را برآورده كنند، به این دلیل كه یا فكر می كنند لیاقتش را ندارند و یا اینكه نمی توانند از عهده ی آن برآیند.

تحقق بخشیدن به افسانه ی شخصی یگانه و ظیفه ی آدمیان است.

 

زمینی كه روی آن زندگی می كنیم بهتر خواهد شد اگر ما بهتر باشیم و بدتر خواهد شد اگر ما بدتر باشیم.

عشق، آن چیزی است كه “روح جهان” را وادار به دگرگونی و تكامل می كند.

 

نیك بختی را می توان در یك شن ساده ی صحرا یافت. چون یك دانه ی شن، یك لحظه از آفرینش است و جهان برای آفریدن آن میلیونها سال وقت گذاشته است.

ترس از رنج از خود رنج بدتر است.

آدمها می ترسند كه بزرگترین رویاهایشان را برآورده كنند، چون یا به این می اندیشند كه سزاوار آن نیستند و یا اینكه از عهده ی آن برنمی آیند.

اگر تو به حال توجه كنی، آن را بهتر خواهی كرد و اگر حال را بهتر كنی، آنچه از پس آن می آید بهتر خواهد شد.

كسی كه به صحرا می رود نمی تواند عقب گرد كند و هنگامی كه نمی شود به عقب بازگشت، فقط باید در جستجوی بهترین راه برای پیش رفتن بود.

تنها ترس ما این است كه آنچه را داریم از دست بدهیم، خواه زندگیمان باشد و خواه مزارعمان. این ترس زمانی از بین می رود كه بفهمیم داستان زندگی ما و داستان جهان، هر دو را یك دست مشترك رقم زده است.

پیچ و خم ها برای كاروان اهمیت ندارد، چون هدف همواره ثابت است.

هرگز نمی توانیم درباره زندگی دیگران قضاوت كنیم، چون هر كس رنجها و درماندگی های خودش را دارد.

لحظاتی هست كه جز غم و رنج چیزی رخ نمی دهد و نمی توانیم از آن دوری كنیم. تنها زمانی دلیلش را می فهمیم كه بر آن غلبه كرده باشیم.

هر چیز در زندگی بهایی دارد؛ این آن چیزی است كه مبارزین روشنایی می كوشند بیاموزند.

زمانی كه ما همواره در پیرامون خود افراد مشخصی را ببینیم احساس می كنیم كه آنها بخشی از زندگی ما هستند و چون بخشی از زندگی ما می شوند سرانجام تصمیم می گیرند كه زندگی ما را تغییر دهند و اگر آن گونه كه آنها آرزو دارند نباشیم از ما ناخشنود می شوند.

نشانه های خدا حقایقی بوده اند که منطق ذهنی من به خاطر سادگی شان از پذیرفتن آن ها سر باز می زده است.

برای نرگس می گریم، اما هرگز زیبایی در او نیافته بودم. برای نرگس می گریم، چون هر بار از فراز کناره ام به رویم خم می شد، می توانستم در اعماق دیدگانش، بازتاب زیبایی خود را ببینم.

از کتابی استفاده کرد که خواندنش را تمام کرده بود. پیش از خواب به خودش یادآوری کرد که باید شروع به خواندن کتاب های ضخیم تری کند: هم خواندنشان بیشتر طول می کشید و هم به هنگام شب بالش های راحت تری بودند.

آنقدر به من عادت کرده اند که حتی برنامه ی زمانی من را هم می شناسند. لحظه ای تامل کرد و اندیشید که شاید بر عکس؛ او بود که به برنامه ی زمانی گوسفندها عادت کرده بود.

همیشه مطمئن بود گوسفندان می توانند صحبت هایش را بفهمند. به همین خاطر گاهی عادت داشت بخش های جالب کتاب را برایشان بخواند.

چوپان ها نیز همچون دریانوردها و خرده فروش های دوره گرد، همواره شهری را می شناسند که در آن کسی می زید که می تواند کاری کند تا شادی تنها سفر کردن در جهان را از یاد ببرند.

كسی كه به سفر عادت دارد، می داند كه همیشه لحظه ای فرا می رسد كه باید رفت.

 

سپیده درست بعد از تاریکترین ساعات شب می دمد.

همه چیز تنها یک چیز است.و هنگامی که آرزوی چیزی راداری،

سرار کیهان همدست میشود تا بتوانی این آرزو را تحقق بخشی.

 

هنگامی که گنج های بزرگی پیش رو داشته باشیم ، هرگز نمی فهمیم. می دانی چرا؟چون انسانها به گنج اعتقاد ندارند.

 

به ندای قلبت گوش بسپر.قلبت همه چیز را می داند،چون روح جهان را میبیند و یک روز نزدش باز می گردد.

 

به این دلیل باید به ندای قلبت گوش کنی،چون هرجا که قلبت باشد،گنجت همانجاست.

 

گاهی احساس می کنی که قلبت خیانت کار است و نمی خواهد به افسانه شخصی ات برسی.اما باید بدانی که این چیز خوب است.ثابت می کند قلبت زنده است.طبیعی ست که از مبادله ی هر آنچه بدست آورده ایم با یک رویا بترسیم.اما باید به ندای قلبت باز هم گوش کنی چون هرگز نمی توانی خاموشش کنی.و حتا اگر وانمود کنی به او گوش نمی دهی ،باز همیشه در درون سینه ات به تکرار نظرش درباره ی زندگی و جهان ادامه می دهد.حتا اگر خیانتکار باشد.خیانت ضربه ای ست که انتظارش را نداری.اگر قلبت را خوب بشناسی ، هرگز در این کار موفق نمی شود.چون رویا ها و تمنا هایش را می شناسی و شیوه ی کنار آمدن با آنها را در میابی.هیچ کس نمی تواند از قلبش بگریزد.برای همین بهتر است انچه را می گوید بشنوی.بدین صورت،هرگز ضربه ای را دریافت نمی کنی که انتظارش را را نداشته باشی.

 

قلبت از رسیدن به افسانه شخصی ات خشنود است .حتا اگر گاهی هم اعتراض می کند به خاطر آن است که قلب یک انسان است و قلب انسانها این گونه است.از تحقق بخشیدن به بزرگترین رویاهاشان می ترسند،چون گمان می کنند سزاوارشان نیستند،یا نمی توانند به آنها تحقق ببخشند.قلب ها،حتا از ترس اندیشیدن به عشق هایی که منجر به جدایی ابدی می شوند،میمیرند، از ترس اندیشیدن به لحظه هایی که می توانستند زیبا باشند و نبودند،از ترس اندیشیدن به گنج هایی که می توانستند کشف شوند و برای همیشه در شن ها مدفون ماندند.چون اگر چنین شود،بسیار رنج می برد.در این لحضه باید به قلبت بگویی:”ترس از رنج،از خود رنج بدتر است.و این که هیچ قلبی ،تا زمانیکه در جست و جوی رویاهایش باشد،هرگز رنج نمی برد.چون هر لحظه ی جست و جو،لحظه ملاقات با خداوند و ابدیت است.همیشه به خاطر بسپار تاریک ترین ساعت ، پیش از طلوع خورشید فرا می رسد.

 

گاهی از کنار خطرهایی می گذری که هرگز درکشان نکرده ای.این قلب تو بوده است که کمک کرد از آن خطر ها به سلامت گذر کنی.قلب ها تنها به کسانی کمک می کنند که افسانه شخصی شان را می زیند.اما به کودکان،مست ها و پیران نیز بسیار کمک می کنند.و در جواب این سوال که “بدین ترتیب دیگر خطری وجود ندارد؟” فقط می توان گفت که قلب ها تمام تلاش خودشان را می کنند.

بهترین جملات زیبای کتاب کیمیاگر

همیشه باید برای تغییرات آب و هوا آماده بود.

نمی دانم چطور می توان خدا را در مدرسه ای الهیات جست.

در آن حوالی افراد بسیاری را می شناخت و برای همین بود که سفر را دوست داشت. آدم همواره دوستان تازه ای می یافت و با این وجود مجبور نبود هر روز کنارشان بماند. اگر آدم همواره همان آدم های ثابت را ببیند، احساس می کند بخشی از زندگی اش را تشکیل می دهند. و از آنجا که بخشی از زندگی ما می شوند، هوس می کنند زندگی مان را هم تغییر بدهند. اگر آدم آن طور که آن ها انتظار دارند عمل نکند، به باد انتقادش می گیرند. چون هر کس فکر می کند دقیقا می داند ما باید چطور زندگی کنیم. اما هرگز نمی دانند چگونه باید زندگی خودشان را برگزینند.

مردم حرف های غریبی می زنند. گاهی بهتر است آدم مثل گوسفندها باشد که ساکتند و فقط دنبال آب و غذا هستند. و یا بهتر است مثل کتاب ها باشد، که وقتی آدم دلش می خواهد گوش بدهد، داستان های باور نکردنی برایش تعریف می کنند. اما وقتی با آدم ها حرف می زنیم، چیزهایی می گویند که آدم نمی داند مکالمه را چطور ادامه دهد.

تا وقتی فکر می کنی به اندازه ی کافی گوسفند داری نمی توانم به تو کمک کنم.

افسانه ی شخصی چیزی ست که همواره آرزوی انجامش را داری.

در زندگی هر چیز بهایی دارد.

گاهی بهتر است بگذاریم همه چیز همان طور که هست بماند.

می بایست میان چیزی که به آن عادت کرده بود و چیزی که دلش می خواست، تصمیم می گرفت.

برای او همه ی روزها یکسان بودند، و هنگامی که همه ی روزها یکسان باشند، معنایش آن است که آدم دیگر نمی تواند رخ دادهای نیکی را که با هر گردش خورشید در آسمان در زندگی اش رخ می دهند، درک کند.

به آزادی باد حسادت می کرد، و فهمید که می تواند همچون باد باشد. هیچ مانعی جز خودش وجود نداشت.

اگر خانه ی کسی را نبینی نمی توانی به او اعتماد کنی.

پول جادو می کند: آدم با داشتن پول هرگز تنها نمی ماند.

اگر خداوند گوسفندان را اینقدر خوب هدایت می کند، آدم ها را هم راهنمایی می کند.

گاهی در زمانی به کوتاهی یک فریاد ساده، همه چیز در زندگی زیر و رو می شود، پیش از آن که آدم بتواند خود را به آن عادت دهد.

بعد از این تلخ هستم و دیگر به هیچ کس اعتماد نمی کنم، چون یک نفر به من خیانت کرده. از آن هایی که گنج های نهفته را می یابند، بیزار می شوم، چون گنج خود را نیافتم.

من هم مثل همه ی آدم ها هستم: دنیا را به همان صورتی می بینم که دوست دارم باشد، و نه به آن صورتی که هست.

داشت چیزهای گوناگون و تازه ای می آموخت. چیزهای کهنه ای که پیش از آن تجربه شان کرده بود و با این وجود تازگی داشتند، چون بی آنکه متوجه شان شود، برایش رخ داده بودند. و متوجه شان نشده بود، چون به آن ها عادت کرده بود.

وقتی با گوسفندهایم دشت ها را می پیمودم، ممکن بود در اثر نیش افعی بمیرند. اما این بخشی از زندگی گوسفندها و چوپانان هاست.

 

 

مشاهدۀ کتاب کیمیاگر

 

 

تغییرات را دوست ندارم، نه تو و نه من، به حسن، آن بازرگان ثروتمند نمی مانیم. اگر او در خرید جنسی اشتباه کند، چندان آسیبی نمی بیند. اما ما دو تا باید همواره بار خطاهایمان را به دوش بکشیم.

می ترسم رویاهایم را تحقق ببخشم و بعد دیگر انگیزه ای برای ادامه ی زندگی نداشته باشم.

می ترسم این ها فقط یک فریب بزرگ باشند، برای همین هنوز رویاهایم را ترجیح می دهم.

نمی خواهم تغییر کنم چون نمی دانم چگونه باید تغییر کنم. دیگر به خودم بسیار عات کرده ام.

چیزهای دیگری هم باید در دنیا باشد که گوسفندها نمی توانند یاد بدهند. چون گوسفندها تنها در جستجوی آب و علف هستند. گمان می کنم آن ها نباشند که یاد می دهند: این من هستم که یاد می گیرم.

تصمیم ها تنها آغاز یک ماجرا هستند. هنگامی که آدمی تصمیم می گیرد، در حقیقت به درون جریان نیرومندی پرتاب می شود که او را به مکانی می برد که در زمانِ تصمیم گیری خوابش را هم نمی دیده است.

کسی که مثل گوسفندها به سفر عادت داشته باشد، می داند که همواره سرانجام روزی فرا می رسد که باید رفت.

مهم نبود که چند بار باید دور بزنند، کاروان همواره به سوی همان هدف حرکت می کرد.

وقتی نمی توانیم برگردیم تنها باید به فکر بهترین روش پیش روی باشیم.

همه ی موجودات روی زمین هم روحی دارند. چه سنگ، چه گیاه، حیوان، یا فقط یک اندیشه ی ساده.

گفت: باید بیشتر به کاروان ها توجه کنم . جوان گفت: و من هم باید کتاب های شما را بخوانم.

تنها کسانی که رسالت فهمیدن دارند، می فهمند.

هر کس شیوه ی آموختن خودش را دارد. و شیوه ی او شیوه ی من نیست، و شیوه ی من شیوه ی او نیست. اما هر دو در جستجوی افسانه ی شخصی خودمان هستیم، برای همین به او احترام می گذارم.

زنده هستم. وقتی دارم می خورم، به چیزی جز خوردن نمی اندیشم. اگر در حرکت باشم، فقط راه می روم. اگر ناچار شوم بجنگم، آن روز نیز مانند هر روز دیگری، برای مردن خوب است. چون نه در گذشته زندگی می کنم و نه در آینده. تنها اکنون را دارم، و اکنون است که برایم جالب است. اگر بتوانی همواره در اکنون بمانی، انسان شادی هستی. آن وقت می فهمی که در صحرا زندگی هست، که آسمان ستاره دارد، و جنگجویان می جنگند، چون این بخشی از نوع بشر است. زندگی یک جشن است، جشنی عظیم، چون همواره در همان لحظه ای است که در آن می زی ایم، و فقط در همان لحظه.

شاید خداوند صحرا را خلق کرد تا انسان بتواند با دیدن نخل تبسم کند.

از عشق سخن گفتی. سپس چیزهای زیبایی به من آموختی، چیزهایی هم چون زبان و روح جهان. تمامی این ها، اندک اندک مرا به بخشی از وجود تو تبدیل کردند.

اگر من بخشی از افسانه ی تو باشم روزی بر می گردی.

نباید از شکست بترسم، ترسم از شکست، همان چیزی است که تا امروز مرا از جستجو باز داشته. و اکنون کاری را شروع کرده ام که می تواستم ده سال پیش آغاز کنم. اما از این که برای آن بیست سالِ دیگر صبر نکردم، دلشادم.

وقتی آدم عاشق باشد، همه چیز معنای بیشتری می یابد.

راز آینده اکنون است. اگر به اکنون توجه بسپاری ، می توانی آن را بهتر کنی. و اگر اکنون را بهتر کنی، آن چه پس از آن رخ می دهد نیز بهتر می شود.

عشق هیچ گاه انسانی را از دنبال کردن افسانه ی شخصی اش باز نمی دارد. اگر چنین شود، به خاطر آن است که عشقِ تو، عشقی راستین نبوده.

چیزی نگو، دووست داری چون دوست داری، برای عشق ورزیدن هیچ دلیلی وجود ندارد.

انسان ها بیشتر به بازگشت می اندیشند تا به رفتن.

اگر آن چه می یابی، از ماده ی ناب ساخته شده باشد، هرگز فاسد نمی شود و می توانی روزی به آن بازگردی. اگر همچون انفجار یک ستاره، تنها یک لحظه درخشش باشد، به هنگام بازگشت چیزی نمی یابی. اما انفجار یک ستاره را دیده ای. و تنها همین، ارزش تحمل رنج را دارد.

برای آموختن تنها یک روش وجود دارد عمل کردن.

صحرا هم همچون هر چیز دیگری بر روی زمین، به درک جهان کمک می کند. کافی است به یک دانه ی ساده ی شن بنگری و تمامی شگفتی های خلقت را در آن ببینی.

چشم ها قدرت روح را آشکار می کنند.

هنگامی که عشق می ورزیم هیچ نیازی به درک آنچه رخ می دهد نداریم.

کیمیاگری برای همین وجود دارد. برای آنکه هر انسانی گنجش را بجوید و آن را بیابد و سپس بخواهد بهتر از آنی باشد که در زندگی پیشینش بوده است.

وقتی می کوشیم از آنچه هستیم بهتر باشیم، همه چیز در پیرامون ما نیز بهتر می شود.

زندگی برای کسی که افسانه ی شخصی اش را می زید، سخاوتمند است.

نا توانی و بی لیاقتی مردم در انتخاب سرنوشت خودشان است

بزرگترین دروغ عالم: در مرحله ای از زندگی کنترل آنچه بر سرمان می آید از دستمان خارج می شود و سرنوشت هدایت آن را بر عهده می گیرد.

هرگز قبل از اینکه چیزی را بدست آوری، وعده آن را به کس دیگری نده.

همه ی اتفاقات بین طلوع و غروب خورشید رخ می دهد.

در مرحله ای از زندگی آدمها، هر چیزی روشن و امکان پذیر است. آنها نه از خیالبافی و نه از آرزوی کارهایی که می خواهند در زندگیشان رخ دهد، هراسی ندارند. اما با گذشت زمان، نیرویی مرموز آنها را متقاعد می کند که دسترسی به افسانه شخصی شان غیر ممکن است.

هرکس که باشی یا هر کاری که انجام دهی وقتی واقعاً از صمیم قلب چیزی را بخواهی، آنگاه این خواسته ی تو از روح جهان سرچشمه می گیرد و تو مأمور انجام آن بر روی زمین می شوی.

وقتی چیزی را بخواهی همه ی کائنات دست به دست هم می دهند تا تو نائل به انجام آن شوی.

مردم خیلی زود در زندگیشان به دلیل هستی خود پی می برند، شاید به خاطر همین است خیلی زود تسلیم می شوند. اما همیشه وضع به همین صورت نیست.

یکنواختی ایام برای آدمها باعث می شود متوجه چیزهای خوبی که هر روز با طلوع خورشید در زندگیشان اتفاق می افتد، نشوند.

خداوند برای هرکس در زندگی مسیری قرار داده است که باید آن را طی ککند. کافی است نشانه هایی را که خداوند بر سر راهت قرار داده، بخوانی.

یادت باشد به هر چیز که بر میخوری فقط یک چیز هست و دیگر هیچ.

یک پادشاه پیر هم باید گاهی احساس تکبر در خودش کند.

سعی کن نشانه ها را بشناسی و دنبال آن بروی

همه چیز، فقط یک چیز است.

همیشه باید بدانی که چه می خواهی؟

زیبایی، اغواکننده ترین چیزهاست

چیزهایی هست که از عهده ی آن بر می آییم اما نمی خواهیم آنها را انجام دهیم.

گاهی نمی توان مسیر جریان رودخانه را عوض کرد.

هرگز از رویاهایت صرف نظر نکن، به دنبال نشانه ها برو…

اتخاذ تصمیم فقط یک شروع است. وقتی آدمی تصمیمی بگیرد وارد جریان تندی می شود و این جریان او را به جاهایی می کشاند که هرگز هنگام تصمیم گیری تصورش را هم نمی کرده است.

اگر انسانها قادر باشند به آنچه که در زندگی نیاز دارند و به آنچه خواهان آن هستند دست پیدا کنند، هرگز لازم نیست از ناشناخته ها بترسند.

افسانۀ زندگی ما و سرگذشت همه ی کائنات با یک دست واحد نگاشته شده اند.

از پیچ و خم های زیادی عبور کرده ایم ولی همواره به سوی مقصد خویش پیش می رویم.

ساربان به پسرک گفت:من زنده ام . وقتی چیزی می خورم فقط به خوردن فکر می کنم، اگر راه بروم همۀ حواسم را به روی گامهایم متمرکز می کنم. اگر ناگزیر از جنگیدن باشم، آن روز، روز خوبی برای مردنم خواهد بود.
چون در گذشته یا آینده ام زندگی نمی کنم. من فقط حال را در می یابم.

از گذشته درس بگیر، در حال زندگی کن و به فکر آینده باش.

دنیا به زبانهای زیادی حرف می زند.

شاید خدا کویر را برای این آفریده تا انسانها قدر درختان خرما را بدانند.

زبان عشق چیزی است که قدرت خود را وقتی دو نگاه با هم تلاقی می کنند به کار می گیرد. عشق، زبانی با سابقه تر از بشریت و قدیمی تر از کویر

وقتی زبان عشق(زبان جهان) را یاد بگیری، کسی که انتظارت را می کشد به آسانی خواهی شناخت، چه در دل کویر باشد چه وسط یک شهر بزرگ

عشق زنجیر محکمی به پای عاشق می بندد تا در کنار معشوق خود بماند

دخترک به پسر گفت:من دختر صحرا هستم و از این بابت به خود می بالم. دوست دارم شوهرم مثل بادی که شنها را جابجا می کند آزاد باشد و به سوی هدفش برود. در صورت لزوم این حقیقیت را می پذیرم که او تکه ای از ابر، حیوان یا آب جوشیده شده از دل کویر شده است.

وقتی عاشق می شوی همه چیز برایت معنا پیدا می کند

هر چیزی بر روی کره زمین می تواند سرگذشت چیزهای دیگر را بازگو کند.

شترها خیانت کارند، هزاران قدم راه می روند بدون اینکه اثری از خستگی در آنها مشهود باشد، بعد یکدفعه به زانو می افتند و هلاک می شوند. اما اسب ها به تدریج خسته می شوند.

زندگی، زندگی را به سوی خود می کشد.

عشق هرگز مانع عاشق نمی شود. اگر عاشق از هدفش دست بکشد پس عشقش یک عشق واقعی نبوده است.

کیمیاگر به پسرک گفت:
اگر چیزی را که انسان می یابد مطلب کاملاً نابی باشد، هرگز از بین نمی رود. و او می تواند همیشه برگردد. اگر چیزی را که پیدا میکند یک جرقۀ آنی و گذرا مثل انفجار یک ستاره باشد در بازگشت هیچی نمی یابد.

خردمندان فهمیدند که این دنیای مادی فقط تصویر و رونوشتی از بهشت است، وجود این دنیا دال بر وجود دنیایی بی نقص و کامل دارد.

قلبت را بشناس و به ندای آن گوش کن

آدمها از اینکه به دنبال مهمترین رؤیاهایشان بروند می ترسند زیرا احساس می کنند شایسته آن رؤیاها نیستند و قادر نخواهند بود به آنها برسند.

هر لحظه ی جستجو ، لحظه ی رویارویی با خداست.

همه آنهایی که سعادتمندند خدا را در دل دارند و همانطور که کیمیاگر گفته بود سعادت در یک دانۀ شن صحرا هم پیدا می شود.

 

اگر بزرگترین ثروت های عالم را در اختیار داشته باشی و از آنها برای دیگران حرف بزنی ، به ندرت حرفت را باور می کنند.

چشمها قدرت روحت را نشان می دهند.

بادها در سراسر عالم می وزند، نه زادگاهی دارند، نه جایی برای مردن

وقتی سعی کنیم از اینکه هستیم بهتر باشیم موجودات دور و بر ما هم بهتر می شوند.

همه آدم ها. در آغاز جوانی می دانند افسانه شخصی شان چیست

در آن دوره زندگی. همه چیز روشن است

همه چیز ممکن است و آدم از رویا و آرزوی آنچه دوست دارد در زندگی بکند. نمی ترسد

با این وجود. با گذشت زمان. نیرویی مرموز تلاش خود را برای اثبات آن که تحقق بخشیدن به افسانه شخصی غیرممکن است. آغاز می کند.

نیروهایی هستند که ویرانگر می نمایند

اما در حقیقت چگونگی تحقق بخشیدن به افسانه شخصی مان را به ما می آموزند

نیروهایی هستند که روح و اراده ما را آماده می کنند

چون در این سیاره یک حقیقت بزرگ وجود دارد: هرکه باشی و هر کار کنی

وقتی چیزی را از ته دل طلب میکنی از این رو است که این خواسته در روح جهان متولد شده

این ماموریت تو بر روی زمین است.

روح جهان از خوش بینی انسان ها تغذیه می شود یا از بدبختی. ناکامی و حسادت آن ها

تحقق بخشیدن به افسانه شخصی یگانه وظیفه آدمیان است

همه چیز تنها یک چیز است و هنگامی که آرزوی چیزی را داری

سراسر کیهان همدست می شود تا بتوانی این آرزو را تحقق بخشی.

آدم ها خیلی زود دلیل زندگی خودشان را می آموزند

شاید به همین خاطر باشد که خیلی زود هم از آن دست می کشند.

خوب است بیاموزی که در زندگی هر چیزی بهایی دارد.

هنگامی که همه روزها یکسان باشد. معنایش آن است که آدم دیگر نمیتواند

رخدادهای نیکی را که با هر بار گردش خورشید در آسمان در زندگی اش رخ می دهد. درک کند.

راز خوشبختی این است که همه شگفتی های جهان را بنگری.

ناگهان احساس کرد که می تواند هم چون یک قربانی نگون بخت دزدان به دنیا بنگرد

یا همچون ماجراجویی در جستجوی گنج. پیش از آن که از شدت خستگی به خواب فرو برود

اندیشید: من ماجراجویی در جستجوی گنج هستم.

تصمیم ها تنها آغاز یک ماجرا هستند.

آدم هر چه به رویایش نزدیک تر شود. افسانه شخصی بیشتر به دلیل راستین زندگی اش تبدیل می شود.

وقتی از ژرفای قلبت چیزی را بخواهی. به روح جهان نزدیک تری. روح جهان همواره نیروی مثبتی است.

زندگی یک جشن است ؛ جشنی عظیم. چون همواره در همان لحظه ای است که در آن زندگی می کنیم و فقط در همان لحظه.

بخش های زیبای

وقتی آدم عاشق باشد. همه چیز معنای بیشتری می یابد.

ما هستیم که روح جهان را تغذیه می کنیم و زمینی که بر آن زندگی می کنیم

بهتر یا بدتر خواهد شد. اگر ما بهتر یا بدتر شویم. اینجاست که نیروی عشق وارد می شود

چون تا زمانی که عشق بورزیم. همواره آرزومندیم بهتر از آن باشیم که هستیم.

وقتی می کوشیم از آنچه هستیم بهتر باشیم. همه چیز پیرامون ما نیز بهتر خواهد شد.

راز آینده در اکنون است. اگر به اکنون توجه بسپاری می توانی آن را بهتر کنی

و اگر اکنون را بهتر کنی. آنچه پس از آن رخ خواهد داد نیز بهتر خواهد شد.

برای آموختن تنها یک روش وجود دارد: عمل کردن

¨

تنها یک چیز می تواند یک رؤیا را به ناممکن تبدیل کند: ترس از شکست

معمولا مرگ باعث می شود آدم زندگی را بیشتر احساس کند.

به ندای قلبت گوش بسپار. قلبت همه چیز را می داند. چون روح جهان را می بیند و یک روز به نزدش باز خواهد گشت.

 

 

مشاهدۀ کتاب کیمیاگر

 

 

  • Readers Rating
  • Rated 4.3 stars
    4.3 / 5 (6 )
  • Your Rating


تا 80 درصد تخفیف