خانه / مقالات / بیوگرافی و زندگینامه لوییز هی از زبان خودش
تا 80 درصد تخفیف
بیوگرافی و زندگینامه لوییز هی از زبان خودش
بیوگرافی و زندگینامه لوییز هی از زبان خودش

بیوگرافی و زندگینامه لوییز هی از زبان خودش

لوییز هی در 8 اکتبر 1926 در لس آنجلس امریکا به دنیا آمد وی یک نویسنده ی الهام بخش و بنیانگذار Hay House است و کتابهای فراوانی در زمینه افکار جدید در زمینه کمک به خود نوشت که مشهور ترین آن کتاب شفای زندگی در سال 1984 بود و در 30 آگوست 2017 در سن 90 سالگی درگذشت.

 

دانلود کتاب شفای زندگی اثر لوییز هی

 

بیوگرافی لوییز هی در یک نگاه

تاریخ تولد : 8 اکتبر 1926 

تاریخ درگذشت : 30 آگوست 2017 (90 سالگی)

محل تولد : لس آنجلس , امریکا

زمینه فعالیت : انگیزشی ، رشد فردی

مشهورترین اثر : کتاب شفای زندگی در سال 1984

 

 

بیوگرافی و زندگینامه لوییز هی از زبان خودش

(برگرفته از کتاب شفای زندگی)

 

کودکی لوییز هی

دختر بچه ۱۸ ماهه بودم که پدر و مادرم از هم جدا شدند این خاطره چندان دردناک نیست خاطره وحشتناک از آنجا شروع شد که مادرم به عنوان خدمتکار ای شبانه روزی مشغول به کار شد و مرا در پانسیون گذاشت ماجرا چنین است که من سه هفته بی وقفه می گریستم.
مراقبان از پس گریه هایم بر نمی آمدند مادر مجبور شدم را از شبانه روزی در آورد و ترتیبی دیگر بدهد اینکه او چگونه توانست یک تنه هم پدر باشد و هم مادر امروز تحسین و اعجاب مرا برمی‌انگیزد آن روزها تنها چیزی که می فهمیدم این بود که همه توجه و مهر و محبتی را که نثار می شد از دست داده بودم هرگز نفهمیدم که مادرم ناپدری ام را دوست داشت یا ازدواج کرد تا برای ما خانه و کاشانه ایجاد کند در هر صورت کار درستی نبود این مرد در اروپا به شیوه بسیار آلمانی و خشن بزرگ شده بود و جز جانور خوی راه دیگری برای اداره خانواده نیاموخته بود

 

دانلود کتاب شفای زندگی اثر لوییز هی

 

مادرم خواهرم را آبستن شد در سال ۱۹۳۰ گرفتار تورم و کسادی عمومی بازار شدیم و خود را در خانه ای خشونت‌بار یافتیم در این هنگام پنج ساله بودم برای افزایش چاشنی داستان باید بگویم در همین زمان بود که همسایه ای تا جایی که به یاد می آورم پیرمردی کریه المنظر به من تجاوز کرد معاینه پزشک را به روشنی به خاطر می آورم هم چنین دادگاهی را که ستاره اول و شاهد بودم مرد به ۱۵ سال زندان محکوم شد

یکی به من می‌گفت تقصیر خودت بود از این رو سالهای سال در این ترس بودم که اگر از زندان آزاد شود به سراغم می آید و از این که آنقدر وحشتناک بودم که او را به زندان انداختم مرا مجازات می کند بیشتر کودکی ام به تحمل سوءاستفاده‌های جسمی و جنسی و سختی و دشواری گذشت

تصویری که از خودم داشتم چنان حقارت آمیز بود که در هیچ کاری موفق نمی‌شدم و این الگو را در دنیایی بیرون آشکار می کردم در کلاس چهارم اتفاقی افتاد که نمایانگر زندگی آن روزهای من بود در مدرسه جشنی بود و قرار بود به ما کیک بدهند به جز من عکس بچه های این مدرسه از خانواده‌های موفق بودند لباسی فقیرانه داشتم با موهای خیلی بد کوتاه شده و کفش های سیاه نوک برگشته و بوی سیر خام ای که مجبور بودم هر روز برای دفع انگل بخورم اما هیچ وقت کیک نمی خوردیم استطاعت اش را نداشتیم پیرزن همسایه ای داشتیم که هفته ای ۱۰ سنت به من میداد و یک دلار برای تولدم و یک دلار برای کریسمس ۱۰ سنت صرف کمک به بودجه خانواده می‌شد و یک دلار صرف خرید لباس زیر سالانه از حراجی آن روز در مدرسه جشن داشتیم آنقدر که زیاد بود که وقتی داشتند آن را می بریدند بعضی از بچه ها ای که تقریباً هر روز کیک می خوردند دو تکه گرفتند آخر معلم جلوی من ایستاد حتی یک تکه هم نمانده بود اکنون به روشنی میبینم افکارم برای اینکه بی ارزش بودن لیاقت چیزی را نداشتم مرا آخرین نفر قرار داد و بی کیک گذاشت

نوجوانی لوییز هی

۱۵ ساله که بودم دیگر نتوانستم سوء استفاده های جنسی را تاب بیاورم و از خانه و مدرسه فرار کردم کاری که به عنوان پیشخدمت در رستوران پیدا کردم آسان تر از کار در حیاط خانه به نظر می‌رسید که مجبور بودم انجام بدهم.
من تشنه عشق و محبت با کمترین احساس احترام به خودم بودم مشتاقانه تنم را در اختیار هر کس که به نظرم مهربانی آمد می‌گذاشتم درست روز بعد از تولد ۱۶ سالگی ام دختری به دنیا آوردم اما نگه داشتن از او برایم امکان پذیر نبود توانستم برای او خانه ای خوب و پر محبت پیدا کنم زن و شوهری بی فرزند یافتم که در آرزوی بچه می سوختند چهار ماه آخر حاملگی را در خانه آنها گذراندم روزی که به بیمارستان رفتم بچه با نام خانوادگی آنها به دنیا آمد البته در این شرایط هرگز از مادر شدن شاد نبودند و تنها ثمره اش احساس از دست دادن و شرم و گناه بود می‌بایست هر چه زودتر از این دوران خجالت بار خلاص می شدم تنها چیزی که به خاطر می آورم انگشتان بزرگ پاهای او بود که به طرز عجیبی به انگشتان خود می مانست اگر روزی ببینم حتما او را از انگشتان پایش خواهند شناخت بچه ۵ روزه بود که ترکش کردم
فورا به خانه برگشتم و به مادرم که همچنان به زندگی قربانی وار ادامه می داد گفتم بیا دیگر لازم نیست به این وضع ادامه بده ای من تو را با خود میبرم او نیز با من آمد و خواهر ۱۰ ساله ام را که همیشه عزیز دردانه پدر بود تنها گذاشت تا با پدرش به ماند پس از آنکه به مادرم کمک کردم تا به عنوان خدمتکار در هتل کوچک مشغول به کار شود و آپارتمانی برای فراهم کردم تا بتواند در آن آزاد باشد و احساس راحتی کند

حس کردم همه تعهداتم را به انجام رساندند با دختری که دوستم بود رفتم یک ماه در شیکاگو زندگی کردم اما سی سال ماندم و برنگشتم در آن روزها به علت خشونتی که در کودکی تجربه کرده بودم احساس بی ارزشی در من ایجاد شده بود مردانی به زندگی من می آمدند که با من بدرفتاری می کردند اغلب کتکم می‌زدند می‌توانستم مابقی زندگیم را صرف سرزنش مردان کنم و احتمالاً هنوز نیز همان تجربه‌ها را داشته باشم هرچند کم کم به علت تجربه‌های ناشی از تمرین ها و اندیشه های مثبت احترام نسبت به خودم افزایش پیدا کرد و مردان بد از زندگیم حذف شدند

 

دانلود کتاب شفای زندگی اثر لوییز هی

 

نخستین ازدواج لوییز هی

آنها دیگر با الگوی کهنه ام که ناخودآگاه خویشتن را سزاوار سوءاستفاده می‌دیدم جور در نمی آمدند من رفتار آنها را ملامت نمی‌کنم زیرا اگر الگوی من چیز دیگری بود نمی توانست آنها را به خود جذب کند پس از چند سال کار های سطح پایین در شیکاگو به نیویورک رفتم او به شانس آوردم و مانکن شدم اما مانکنی برای طراحان بزرگ نیز نتوانست به احساس احترام نسبت به خودم چندان کمکی کند تنها سبب شد که نسبت به خودم عیب جو تر شوم نمی‌توانستم خودم را زیبا بدانم
سالها در شغل مانکنی کار کردن با مردی انگلیسی و محترم و تحصیلکرده که بسیار دوست داشتنی بود آشنا شدم و با او ازدواج کردم دور دنیا را با هم گشتیم با خانواده سلطنتی ملاقات کردیم حتی در کاخ سفید شام خوردیم با اینکه مانکن بودم و بهترین همسر را داشتم احترام نسبت به خود همچنان اندک بود تا سالها بعد که کار درونی را آغاز کردم

یک روز بعد از ۱۴ سال زندگی زناشویی شوهرم گفت که قصد دارد با زنی دیگر ازدواج کند آن هم درست هنگامی که داشتم و معتقد می شدم امکان هست که چیزهای خوب دوام داشته باشند بله در هم شکستم اما زمان میگذرد من نیز زنده ماندم می توانستم احساس کنم که زندگیم در حال دگرگونی است در بهار منجمی تاکید کرده بود که در پاییز رویدادی کوچک زندگی ام را عوض میکنند این رویداد آنقدر کوچک بود که تا ماه ها بعد متوجه نشدم

 

آغاز تحول زندگی لوییز هی

کاملا تصادفی به یکی از جلسات کلیسای علوم دینی این نیویورک رفتم از آنجا که پیامشان برایم کاملا تازگی داشت ندایی در درونم گفت توجه کن و من نیز توجه کردم علاقه ام به مد و زیبایی روز به روز کاهش یافت تا چه وقت می توانستم مراقب اندازه دور کمر و شکل ابروانم باشم از دختری که دبیرستان را رها کرده بود و عادت به آموختن نداشت به دانشجویی حریص بدل شدم که تا می توانست درباره مابعدالطبیعه و شفا می خواند

کلیسای علوم دینی خانه تازه ام شد هر چه بیشتر زندگی ام به شیوه معمول می‌گذشت مسیر تازه مطالعه وقتم را پر می‌کرد رویداد بعدی که به خاطر می آورم این است که سه سال بعد شایستگی دریافت مقام درمانگر مجاز کلیسا را داشتم در امتحان قبول شدم و کارم به عنوان مشاور کلیسا آغاز شد
آغازی کوچک بود در این مدت تمرین مراقبه ماورایی را شروع کردم کلیسا تا سال بعد برنامه آموزش کششی نداشت تصمیم گرفتم کار ویژه‌ای برای خود بکنم به مدت ۶ ماه دانشگاه بین‌المللی در ایالت آیوا رفتم در آن زمان این بهترین مکان برای من بود در سال اول هر دوشنبه صبح موضوعی تازه آغاز می کردیم با سایت کلید ثروت همراه باشید چیزهایی که درباره ایشان شنیده بودم مانند زیست شناسی و شیمی و حتی نظریه نسبیت هر سه شنبه صبح امتحان داشتیم و من مسن ترین دانشجوی دانشکده بودم و به هر لحظه اش عشق می ورزیدم ابدا اجازه سیگار ، مشروب یا هر استفاده از مواد مخدر نداشتیم

 

مواجهه لوییز هی با سرطان !

روزی چهار بار مراقبه می کردیم روزی که دانشکده را ترک کردم احساس میکردم از دود سیگار فضای فرودگاه بیهوش به زمین خواهم افتاد به محض بازگشت به نیویورک زندگی ام را از سر گرفتم چندی نگذشت که وارد برنامه آموزش کشیشی شدم در کلیسا و امور اجتماعی آن بسیار فعال شدم سخنرانی در جلسات ظهرانه و دیدن مراجعان کلیسا را آغاز کردم بسیار سریع این کار به شغلی تمام وقت بدل شد ثمره کارم به صورت تهیه کتاب کوچک شفای تن (قسمتی از کتاب شفای زندگی) متجلی شد اول می‌خواستم از علت مابعدالطبیعه که سبب بیماری های جسمی می‌شود فهرستی تهیه کنم اما در نهایت تبدیل به کتابی کوچک شد آنگاه سخنرانی و سفر و اداره کلاس های کوچک را آغاز کردم
و یک روز تشخیص دادند که سرطان دارم
با در نظر گرفتن سابقه که در پنج سالگی مورد تجاوز قرار گرفتم و یک کودکی افتضاح چه جای تعجب اگر سرتان را در ناحیه تناسلی خود آفریدم
مانند هر کس دیگر که تازه به او گفته باشند سرطان دارد به سردرگمی گرفتار شدم با این حال به علت تجربه کارم با مراجعان می‌دانستم که شفای ذهنی موثر است و اکنون این فرصت به من داده شده بود تا آن را به خود ثابت کنم هرچه باشد نویسنده الگوهای ذهنی بودم و می‌دانستم سرطان مرض نفرت و انزجار ژرف است که برای مدتی دراز در دل نگه داشته شده و آخر سرطان را خورده است نه پذیرفته بودم که مشتاقانه هر چه خشم و انزجار از آنها ی کودکیم را از بین ببرم و رها کنم فرصت اتلاف وقت نداشتم می بایست کاری بزرگ را به انجام می رساند
واژه درمان ناپذیر که اغلب مردم را بسیار وحشت زده میکند از دیدگاه من تنهایی یعنی اینکه این وضع خاص را نمی توان با وسایل بیرونی درمان کرد برای یافتن مداوای آن باید به درون برویم اگر برای خلاص شدن از شر سرطان خود را به چاقوی جراح می سپردم و آن الگوی ذهنی که آن را آفریده بود پاک نمی کردم پزشک ها آنقدر این لوییز هی را می بریدند تا لوییزی برجای نماند از این فکر خوشم نیامد

 

شروع درمان ذهنی سرطان

اگر تن به چاقوی جراح می سپردم و در عین حال الگوی ذهنی مسبب سرطان را پاک می کردم این مرض دیگر باز نمی گشت اگر سرطان یا هر بیماری دیگر باز گردد به اعتقاد من به این معنا نیست که آنها کاملاً کلکش را نکرده اند بلکه به این معناست که بیمار به هیچگونه دگرگونی ذهنی نپرداخته است خود بیمار دیگر بار ان مرض را احتمالاً در ناحیه دیگر از تن خود می‌آفریند همچنین معتقد بودم اگر می توانستم آن الگوی ذهنی که این سرطان را آفریده بود پاک کنم حتی نیاز به جراحی نداشتم پس زمان خواستم وقتی به پزشکان گفتم که پول جراحی را ندارم آنها با اکراه سه ماه به من مهلت دادند
بی‌درنگ مسئولیت شفای خود را بر عهده گرفتم هرچه برای کمک به فرایند شفایم می‌توانستم بیابم خواندم
و تمام افرادی که می توانستند به من کمک کنند سر راهم قرار می‌گرفتند همچنین می دانستم که باید خودم را بیشتر از گذشته دوست داشته باشم در کودکی محبت چندانی ندیده بودم و هیچ کس کاری نکرده بود تا بتوانم درباره خودم احساسی نیکو داشته باشم من نیز گرایش های آنها را پذیرفته بودم و مداوم درصدد سرزنش و انتقاد از خودم بودم کارم در کلیسا به من فهمانده بود که دوست داشتن و تأیید خود نه تنها اشتباه نیست بلکه لازم و اساسی است با این حال آن را به تعویق می انداختم مانند رژیمی که همیشه قرار است از فردا آن را شروع کنید اما دیگر نمی توانستم آن را به تعویق بیاندازم اول برایم سخت بود که جلوی آیینه بیستم و بگویم لوئیز دوستت دارم هرچند بر اثر پافشاری و پشتکار در چند رویداد زندگی دریافتم که به یمن کار با آینه دیگر مانند گذشته خود را سرزنش نمی‌کنم این نشانه پیشرفت بود با تمرین های بسیار زیادی الگوهای ذهنی ام را عوض کردم تا به علت عدم بخشش خودم تنم به وسیله سرطان خورده نشود

 

با تمرین های ذهنی و تغییر رژیم غذایی توانستم بعد از شش ماه بر سرطان پیروز شوم

به مرور با گذشت زمان از من می‌خواستند جاهای مختلف سخنرانی کنم دیگر چیز ها خود به خود درست شدند چند سال نگذشت که توانستند به خانه ای زیبا و دلپذیر نقل مکان کنم
بعد از گذشت زمان و اتفاق های زیاد دیگر مراجعه حضوری نمی پذیرند چون تمام وقت مصرف صفر و سخنرانی در نقاط مختلف دنیا است به طرز قابل ملاحظه ای بر تعداد دستیاران افزوده شده است موسسه هی به شیوه ی عالی کلاس ها و سمینارهای را متشکل از آموزگارانی که خود آنها را آموزش داده ام اداره می شود افرادی را جذب کرده و آموزش دادند که باور هایشان با اعتقادات هم هماهنگ است
من اعتقاد دارم هرچه باید بدانم بر من آشکار می شود و هر چه نیاز داشته باشم به سراغم می آید در جهانم همه چیز نیکوست و دانش تازه ای وجود ندارد هرچه هست قدیم و نا محدود است موجب شادمانی و شادکامی من است.

 

دانلود کتاب شفای زندگی اثر لوییز هی

 

درگذشت لوییز هی

لوییز هی در صبح روز 30 آگوست 2017 در سن 90 سالگی در خواب فوت کرد

 

 

 

  • Readers Rating
  • Rated 4.9 stars
    4.9 / 5 (5 )
  • Your Rating


تا 80 درصد تخفیف