خانه / داستان های کوتاه / داستان کوتاه آموزنده و زیبا درباره دیدن فرصت ها و خوشبینی

داستان کوتاه آموزنده و زیبا درباره دیدن فرصت ها و خوشبینی

روزی روزگاری دو فروشنده کفش که به شرکت های متفاوتی تعلق داشته اند به یک کشور آفریقایی فرستاده شدند تا بازار کفش را در آن سرزمین بررسی کنند

اولین فروشنده از این مأموریت خود تنفر داشت آرزو داشت که او را به این مأموریت نمی فرستادند

فروشنده دوم عاشق این مأموریت بود و به نظر رسید که فرصت گرانبهایی را به شرکت او می دهند

وقتی این دو فروشنده وارد کشور آفریقایی شدن درباره بازار محلی برای کفش مطالعه کردم و هر کدام نامه ای برای شرکت خود فرستادند

جالب است که فروشنده اول که دوست نداشت به این سفر برود در نامه اش نوشته بود سفر ای بی فایده بود هیچ بازاری در این کشور وجود ندارد چون هیچ کس کفش نمیپوشد

اما فروشنده دوم که این سفر را فرصت ایده آلی ارزیابی کرده بود نوشت سفر عالی بود فرصت مناسب و بازاری نامحدود است اینجا هیچ کسی کفش نمی فروشد

  • Readers Rating
  • Rated 5 stars
    5 / 5 (3 )
  • Your Rating