خانه / داستان های کوتاه / داستان کوتاه آموزنده و زیبا درباره دیدن نعمت ها و موهبت ها

داستان کوتاه آموزنده و زیبا درباره دیدن نعمت ها و موهبت ها

در اتوبوس دختری را دیدم با موهای طلایی

به او حسادت کردم خیلی خوشحال به نظر می‌رسید

هنگام پیاده شدن در راهروی اتوبوس فقط یک پا داشت و با عصا راه می‌رفت

اما هنگام عبور لبخند می زد

خدایا مرا به خاطر گله‌های ام ببخش من دو پا دارم دنیا از آن من است

توقف کردم تا آبنبات بخرم

جوانی که آن را می فروخت خیلی سرش شلوغ بود با او صحبت کردم و هنگامی که او را ترک کردم

گفت مرسی شما خیلی مهربان هستید صحبت با افرادی مثل شما لذت می‌برم من نابینا هستم

خدایا مرا به خاطر شکایت هایم ببخش من دو چشم بینا دارم دنیا از آن من است

مدتی بعد وقتی در طول خیابان پیاده می رفتم

کودکی با چشمان آبی دیدم ایستاده بود و بازی نمی‌کرد

دیگران را تماشا می‌کرد

لحظه ای توقف کردم و گفتم

عزیزم تو چرا با آنها بازی نمی کنی؟ بدون آنکه عکس العملی نشان دهد روبه رو را نگاه می کرد

فهمیدم که او نه می‌شنود

خدایا مرا به خاطر شکایت هایم ببخش من دو گوش شنوا دارم دنیا از آن من است

با پاهایی که مرا به هر کجا می برد

و با چشمانی که می‌تواند طلوع خورشید را نظاره گر باشد

و با گوشهای هم که چیزهایی را که باید بدانم می‌شنود

خدایا مرا به خاطر شکایت هایم ببخش من سلامت هستم دنیا از آن من است

  • Readers Rating
  • Rated 5 stars
    5 / 5 (2 )
  • Your Rating