خانه / داستان های کوتاه / داستان کوتاه زیبا و آموزنده درباره تصمیم قاطع

داستان کوتاه زیبا و آموزنده درباره تصمیم قاطع

شاید این اصطلاح را شنیده اید که می گوید پل های پشت سرتان را خراب کنید و تعجب می‌کنم که چرا باید این کار را انجام دهید من تاکنون نتوانستم نمونه‌ای در تاریخ پیدا کنم که برای از بین بردن شانس عقب‌نشینی و تحمیل پیروزی پولی را از بین ببرند اما در باره تصمیم‌گیری قاطع نمونه بسیار خوبی وجود دارد این داستان در اوایل قرن شانزدهم در سواحل شرقی مکزیک اتفاق افتاد
هرنان کورتز فاتح کشور مکزیک با بحران انگیزشی مواجه شدن با تعداد زیادی سرباز را صبح ساحل ناشناخته رسید پایگاه کوچک درست کرد و به داد و ستد با قبایل بومی پرداخت و اینکه فهمید در آنجا با امپراطوری قدرتمند و ثروتمندی مواجه شده است

قبایل ساحلی داستانهایی از وحشی گری ها و کشتار مردم و سلطه یشان تعریف می کردند از اهرام که سر به فلک می کشید و از افرادی که آنجا طبق مراسم مذهبی ذبح می‌شدند و قلب هایشان را از بدن بیرون می کشیدند و به خدایانشان تقدیم می کردند

این اولین باری بود که فردی خارجی نام امپراتوری سرخ پوستان آزتک و فرهنگ جنگی آنها را شنیده بود
با انجام چند محاسبه سریع ریاضی سربازان فرمانده متوجه شدند که تعداد ارتش صد برابر بیشتر از آنهاست و آنها در برابر ترسناک ترین ارتش آمریکای مرکزی قرار گرفتند ارتشی که در جنگ فقط مرگ را افتخار خود می دانست

فرمانده پس از بررسی وضعیت افراد و این حقیقت که همراهانش انگیزه شان را برای به دست آوردن طلا به راحتی از دست دادم و تمایلی برای جنگ با موانع را ندارند خود دریافت که آنها قصد دادن راحت ترین راه یعنی فرار را انتخاب کنند کشتی هایشان هم درست در ساحل لنگر انداخته بود

مجموعه این حالات سبب شد که افراد بر تصمیم شان پافشاری کند و به رغم فرمان صریح فرمانده به پیشروی داخل آن سرزمین تقاضای خروج سریع از جزیره را برگشتن به کشورشان را بکند که این رفتار همان شورش یا سرکشی است
فرمانده در این حالت می توانست افرادش را بردارد و ساحل را ترک کند و با کشتی به کوبا برگردد قوای کمکی و تقویتی بیشتری جمع کند و بیاورد اما این کار را نکرد زیرا این به معنی دعوت مردان بیشتر برای سهیم شدن در ارزنده ترین غنایمی بود که تا آن زمان در تاریخ جهان کشف شده بود با سایت کلید ثروت همراه باشید فرمانده پس از محاسبه سریع تصمیم گرفت را داشته تغییر کند تا کاری ظاهر غیر ممکن انجام دهند

خودشان بدون کمک مکزیک را فتح کنند و سهم بسیار بیشتری از غنایم را به دست بیاورند در آن لحظه فرمانده با عزمی راسخ تصمیم گرفت که تاریخ را برای همیشه تغییر دهد

در تاریکی شب چند تن از وفادارترین یارانش به طرف کشتی‌ها پارو زدن و همه آنها را به آتش کشیدند در پرتو صحیفه نور صبحگاهی خورشید سربازان فقط لاشیه خاکستر شده کشتی ها را که در آب خلیج به این طرف و آن طرف می‌رفتم با وحشت نگاه می‌کردم و فقط یک راه برای آنها باقی مانده بود همان لحظه فرمان روی صحنه رفت و برای افراد سخنرانی پر حرارتی کرد و یک نتیجه منطقی را گوشزد کرد پیروزی یا مرگ !

او و افرادش را به سوی آن شهر و تغییر مسیر جهان حرکت داد

 

  • Readers Rating
  • Rated 5 stars
    5 / 5 (2 )
  • Your Rating